بازوانت به درخت گردو

چشم هايت به نگاه دريا

و دهانت به گل اطلسی باغ سحر می ماند

تــــن من ،

روح غم انگيز کتی پشمی ست که زمستان وسط بازار

به حراجی ابدی دست زنی می بينم

من کلاهی دارم از جنس مخمل سبز

و کتی از جنس غزل

زیر پیراهن من تار وپودش همه از بدبختی ست

و تمام نفسم را تقدیر

با نخ و سوزن بی حوصلگی دوخته است