هميشه در بين تمامی واژه های زيبا شيفته يک واژه بودم و آن کلمه سبز ،آن چهار حرفی

که به يادش سر شوق می آيم مـــــادر است

(م) را به ياد محبت و مهر خورشيد گونه اش .

(الُفُ ) را به یاد استواری قدم های مبارکش در برابر مشقت روزگار.

(د ) را به یاد دست هایش ، رفیق شفیقی که هرگز مثل او ندیده ام .

(ر‌ ) را به روزهای زیبا ی زندگی که در کنارش سپری کرده ام و خواهم کرد.

آری!!!!

مــــادر ،

آن تنها امید من ،آن ستاره زیبا، آن گوهر درخشنده زیبایی ها و دانایی ها

می ستایمش و پاسش می دارم و می گویم که تا جان در بدن دارم همه چیزم حتی

نفس گرمم فدای اوست.
زمستان ۱۳۸۱