کم کم احساس کردم ناخودآگاه مشغول درست کردن يک دردسر هستم بنابراين عليرغم اين که از موضعم پايين نيامدم کمی احتياط کردم و لی از انشايم مفصلا دفاع کردم .
احساس کردم که مسئول حراست هيچ کدام از حرف هايم را مبنی بر اين که خودم آنشا را نوشته ام باور نکرد اما بازجوييم را پايان داد ودوستانه به من تذکر داد که منبعد بيشتر به درس و اصلاح اعتقاداتم بپردازم و با حالت صميمی از من خداحافظی کرد و من در حالی که واقعا از علت احضارم به درستی چيزی نفهميده بودم از آن جا خارج شدم .

آن شب آقای ( م) دست نوشته هايی از خودش ،نوشته های جالبی که در چند دفتر معمولی جمع کرده بود را برايم خواند در بعضی از صفحات اشخاصی برايش چيزی نوشته بودند که آن ها را نشانم داد اما حاضر نشد هيچ کدام را در اختيارم بگذاردحسی آميخته به لذت و شور در چهره او به هنگام مطالعه اين نوشته ها می ديدم که شايد برای خودش جالب بود اين مسئله وقتی برايم مسلم شد که ديدم روی بعضی مطالب مکث بيشتری می کند .
آن شب آقای (م) تا نیمی از شب از ناگفته های زندگیش برایم گفت از خون دل خوردن در قبولی یک مسئولیت در تبلیغات انتخابات ریاست جمهوری ،بحث ها ،تفکرات عجیب و اشتباه و رسوب فکری مذهبی ماب ها و جاهل ها ی روشنفکر که جامعه را به قول خودش به پرتگاه می کشند و بالاخره به بیان خاطره ای پرداخت که بسیار برایم جالب و عجیب بود.....