تمام اتفاقات ای ماجرا واقعی است و رخ داده اما در قسمت های پايانی ماجرا به لحاظ
امنيتی تغييرات بس زيادی داده شده به اميد روزی که اين ماجرای گمنام منطبق با حقیقت
منتشر شود.( انشاءالله)

با آقای ( م)درجایی آشنا شدم پس از کمی گپ زدن ماجرای جالبی از زندگیش برایم
گفت که این ماجرا در خور خود بسیار جای تامل دارد چون جالب - حیرت آور ... است آن
هم در کشوری که همه ادعای دموکراسی می کنند .
احساس نویسندگی و نویسنده بودن آقای (م ) نزدیک بود او را تا کجا بکشاند .بهتر
است برای روشن شدن مطلب کمی به عقب برگردیم ...:

آقای (م ) از بچه گی عاشق کتاب بود .شب ها هنگام خوابیدن، مادرش بالای ســـرش

می نشست و برایش کتاب می خواند تا او به خواب برود ،چند سالی تنها کتابی که برایش

خوانده می شد (( شیر خودخواه و خرگوش باهوش )) بود.

داستان این کتاب از این قرار بود که شیر خودخواه پس از گرفتن آقا خرگوشه تصمیم به

خوردن او کرده بود اما خرگوش با زیرکی او را به نزدیک چاهی کشانده و به او گفته بود در

این چاه خرگوش دیگری نیز زندگی می کند و آقا شیره با دیدن انعکاس تصویر خرگوش

بااین گمان به درون چاه پریده بود ...


آقای (م )در قالب داستان با خودخواهی ، زرنگی و باهوشی آشنا شده بود ...

کم کم (م ) بزرگ شد و به مدرسه رفت و خانواده اش برای او کتاب های زیادتـــری در ز

زمینه های مختلف می خریدند و کار به جایی رسیده بود که ( م) کتاب های بیشتر از

سن خودش می خواند و با همه بحث می کرد و هر چه نمی دانست می پرسید و در این

اثنا خانواده (محترم) کتابخانه کوچکی نیز برای نگهداری کتاب هایش در اختیار او

گذاشتند .

و اما اولین ماجرای تاریخی زندگی او این گونه شروع شد:

درسال تحصیلی ۱۳۶۴ آقای (م) سال نخست دبیرستان بود که به فرمان معلم ادبیات

انشایی در وصف گل نوشت و این انشا ء که ظرف مدت بیست دقیقه آن هم در کلاس

شلوغ نوشته شده بود توسط دبیر خوش ذوق برای دزریافت تشویق به اداره آموزش و

پرورش ارسال شد اما از بخت بد اوصاف این انشاء به مذاق مسولین اداره خوش نیامد و او

به عنوان تشویق به حراست اداره آموزش و پرورش احضار شد.

آقای ( م) برایم تعریف کرد : (( من پس از انتخاب انشایم در سطح چند دبیرستان به

عنوان ممتاز دچار شگفتی شده بودم چون اصلا فرصت انجام هیچ کار تکنیکی روی انشایم

نداشتم اما جال ابن جا بود که هرگز به من اجازه داده نشد این انشای ممتاز در سر صف

بخوانم حتی هم اکنون نسخه ای از آن را هم ندارم .

یک هفته پس از ارسال انشایم به اداره کل ، مدیر دبیرستان احضار کتبی حراست را

به من داد و شگفتی من هنگامی بیشتر شد که دیدم او هیچ خبری از دلیل این احضار

ندارد.

دو روز بعد من با دوچرخه در حالی که حتی خانواده ام از این جریان هیچ اطلاعی

نداشتند خودم را به حراست معرفی کردم ...

ادامه اين ماجرا فردا شب ..... منتظر باشید

منتظر نظرات شما هستم