هنگامی که سفره سیاه را پهن می کنند و آن گاه که شب با ستاره هایش که در

دامان خود گسترده است فرا می رسد من به سکوتی نامعلوم گوش می دهم و به تاريکی و

زيبايی شب خيره می شوم و در نگاهی مبهم و دور از تو به تو فکرمی کنم چرا که شعله های

وجود تو از شبی سياه و رويايی سرچشمه می گيرد شبی کهبا همه سکوت ، تاريکی و

زيباييش باز هم تو آن را زيباترين چيز در اين دنيا می دانی و دوستش داری .


به راستی چرا عاشقان ، شب را با همه تاریکی و وحشتش دوست دارند و منتظرش

هستند که از در آسمان درآید و خود را با همه زیباییش نشان دهد ؟

شاد باشيد