من تنها تر از تنهايی

تنهای تنها

تنها تر از شاپرک ها

روی پلکان خانه مان نشسته ام

دانم به چيزهای زيادی می انديشدم

به فکر لحظه های غم انگيز جدايی

لحظه های شوم رفتن ، به چشم های بارانی

و در اندیشه عاشقی منتظر ، کبوتری خونین بال

به مسافری خسته و از پا افتاده می اندیشم که تکیه گاهی ندارد جز تنهایی

همچنان می سرایمت تنهایی


تو هميشه با منی