من اينک خسته از دنيای خاموش نبودن ها ، سياهی ها و تنهايی ها به سوی معبد

غم مي سپارم ، راه چه غمين است اين هستی ، و من در اين شب تاريک ، تهی از نور

اخترها به سوی کوره راهی می روم کز حسرت و اندوه لبریز است .

من امشب باز تنهایم و غم این آشنای لحظه های سرد و تنهایی غمین و خسته

از تکرار به قلبم پنجه می ساید و امشب هم شبی تاریک و سرشار از نبودن ها و

سیاهی هاست .