دمی با حافظ

خوش آن شبی که درآئی به صد کرشمه و ناز کنی تو ناز به شوخی و من کشم به نیاز

چو غنچه سر درونش کجا نهان ماند دل مرا که نسیم صباست محرم راز

چه حلقه ها که زدم بر در دل از سر سوز به بوی صبح وصال تو در شبان دراز

نه این زمان من شوریده دل نهادم روی بر آستان تو کاندر ازل بسوز و نیاز

دلا منال ز شامی که صبح در پی اوست که نیش و نوش به هم باشد نشیب و فراز

بیکد و قطره که ایثار کردی ای خواجه بسا که بر رخ دولت کنی کرشمه و نیاز

غبار خاطرما چشم خصم کور کند تو رخ به خاک بنه حافظا بسوز و بساز