من خسته و غريب ، بی هدف در کوچه های شهر غربت سرگردانم .فضای شهر

را غبار غربت و ياس فراگرفته است .

دیگر خسته شده ام ، به دیواری سرد و سیاه تکیه می دهم اما سایه ام

مرا کشان کشان به دنبال خود می برد ...آخر مقصد و راه من کجاست ؟

زمان سال هاست که در این جا گم شده است و برای کسی مهم نیست که

دست شب چونان زغال ،زمین و آسمان را سیاه کرده است .

سایه ام مرا به زیر اتاق روشن می برد انگار شخصی آن جاست که به

روشنایی علاقه مند است و پشت پنجره ایستاده و به بیرون می نگرد چشمانش برق

عجیبی از امید دارد با چشمانم به او می فهمانم که به کمکش نیاز دارم تا با دستش

غبار یاس را از پیراهن روح غریبم بتکاند .پس هر دو به جنگ شب می رویم تا سیاهی

گم شدن احساس را با شعری سپید کنیم .

هادی - تابستان ۱۳۸۱