انتظار مفهومی نداشت .انتظار رفت و به سکوت پیوست .من بایاد او از این دیار

خواهم رفت و به سکوت خویش عادت خواهم کرد ، من به انتظار او خواهم نشست تا روزی

دستم را بگیرد به انتظار او خواهم نشست تا روزی دستم را بگیرد .

من به انتظار او روزها را سپری می کنم تا بیاید و دل غم دیده ام آرامش ببخشد

منتظر خواهم ماند . سال ها .....

از پل تنهایی من اگر بگذاری دو ستاره به کمرنگی چشمانت هدیه خواهم کرد من

به خاطر کشف راز عطر پیراهنت تولد یافته ام ...

رویای من سرگشتگی محضی در پهنه تصویر توست .نازکترین سکوت این شب

بی پنجره یک شب مرا بفریب صبحدمش ویران کن ، این همه ابر سیاه در دستانت

چه می کنند ؟قرار نبود پس از سال ها به جای روشن کردن ، مه آلودم کنی و به جای

شکفتن بخشکانی ام ....

به یاد یک دوست ..... در سال ۸۱ از پیش من رفت ....