نمی دانم از چه بنويسم ؟و از کجا ؟

دستانم قلبم را برای همياری طلب می کنند ،افکارم واژه ها را گلچين می کنند و قلم

می سازد نوای غم را قلم و افکارم می سازند نوای غم را بر روی دل بی کینه صفحات

سفید کاغذ.

ای کاش می دانستم که چه بنویسم و چه می خواهد که بنویسم ،آری باید رفت

و در جاده زندگی بر ایستگاه های سرنوشت گلبرگ های خوشبختی را با امید به آینده

از آن خود کرد.

هادی - ۱۳۷۹