می ترواد بهـــار

می درخشـد شب تاب

نیست یک دم شکند خواب به چشم کس و لیک غم این هفته چنــد

خواب در چشم تــرم می شکند

نگران با من استاده سحـــــــر

صبح می خواهد از مــــن

کـــز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر

در جگر لیکن خاری

از ره این سفرم می شکند

نازک آرای تن ساقی گلی که به جانش کشتم

و به جان دادمش آب

ای دریغا به برم می شکند دست ها می سایم تا دری بگشایم

بر عبث می پایم که به در کس آید

در و دیوار به هم ریخته شان بر سرم می شکند

می تراود مهتاب

می درخشد شب تاب

مانده پای آبله از راه دراز

بر دم دهکده مردی تنها

کوله بارش بر دوش

دست او بر در می گوید با خود

غم این خفته چند خواب در چشم ترم می شکند

از نیما یوشیج