اگر از ظلمت ره می ترسی چلچراغ نگاهم را به تو خواهم بخشيد .

روشنی های تنم را که نشان سحرند به تو خاوهم بخشيد ، اگر از دوری ره می ترسی

دست هايم را که پلی روی زمان می بندند و به کوتاه ترين فاصله مرا تو می پيوندند به

تو خواهم بخشيد .

اگر از زمزمه ها ،اگر از حرف کسان ، اگر از سنگينی چشمی نگران می ترسی من تو را

در تن خویش محــو جان خواهم کرد و اگر ترس تو از خویشتن است من تو را در تن خود

با همه هستی خود و با همه ذرات وجودم که پر از خواهش است محو و گم خواهم کرد .

من تو را در تن خود محو و گم خواهم کرد تا تو از من باشی .

تو بيا که اگر آمدنت دير شود و يا اگر آمدنت قصه پوچی باشد من تو را ای همه خوب تا دم

مرگ نخواهم بخشيد .

برگرفته از يک متن ادبی -- بهمن ۷۹